Lilypie 2nd Birthday Ticker بردیا
 
 
 
 
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

امروز با پسرم رفتیم پارک، کلی بازی کردیم، هوا دیگه داره کم کم گرم میشه و من میتونم تو رو به پارک ببرم، کلی سرسره بازی کردی

بابا علی هم هنوز خرم آباده فردا میاد انشاالله حال آقا جون زودتر خوب بشه

 



 
بردیا
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پسر نازم خیلی وقته که به سایتت نیومدم، خیلی سرم شلوغ بود امروزه دقیقا" دوسال و نیمه شدی ماشاالله همه کارهات شیرین شده

بابا علیرضا رفته خرم آباد دیدن باباش چون آقاجون مریض شده بردنش خرم آباد، من و تو تنها هستیم ، الان مرد خونه تو هستی باید مواظب مامانت باشی عزیزم

امروز عصر با خاله آزاده و محمد علی رفتیم پارک نشاط ولی بارون اومد نتونستیم اونجا بمونیم توی ماشین تو و محمد علی با هم بازی کردید

 

 



 
 
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧  

پسر نازم

از وقتی زبون باز کردی همش میخواهی حرف بزنی، خوشحال هستم که صحبت کردنت رو میشنوم

به عمو سیامک میگی موش کوچولو

تا خاله فرحنازو میبینی میگی آسیاب بشین

ادای مامان مهینو در میاری

خلاصه همش در حال ادا بازی هستی موشششششششش کووچوووولو



 
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  

امروز بدنت دون دون زده بود فکر کردم مخملک یا سرخک گرفتی ولی وقتی دکتر بردمت گفت کهیره

فکر کنم دیشب که تخمه آفتابگردان خوردی کهیر زدی

پسرم امیدوارم هرچی بزرگتر میشی حساسیت به غذاها برات به وجود نیاد

 



 
 
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧  

امروز داشتم تلویزیون نگاه میکردم شو منصور آهنگ جدید میخوند نمیدونم تو اسم منصور رو از کجا شنیده بودی به من گفتی منصور دیدی! منصور دیدی

کلی تعجب کردم که تو منصور خواننده رو از کجا میشناسی

وروجک از دیشب نرده تختت رو پایین گذاشتم خودت از تخت میایی پایین

دیشب در تاریکی ساعت 4 صبح بود که دیدم اومدی پیشمون و میگی پستونک پستونک، تا صبح پیش ما خوابیدی

 



 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧  

امروز اولین روزی بود که مفهوم بزرگ و کوچک، بالا و پایین را یاد گرفتی

بغلم بودی بردمت بالا تو هم گفتی پایین گذاشتمت زمین گفتی بالا

از گلدونه برات اشکال هندسی خریدم به من میگی مربع بزرگ ، مثلت کوچیک

 

 



 
 
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧  

کوچولوی مامان دیگه از زمانی که به حرف افتادی کلمات جالبی میگی، مثلا" دیشب نشسته بودم کنارت داشتی با آبرنگ نقاشی میکردی بلند شدم که برم شام درست کنم گفتی بشینم بهت گفتم میخوام برم عدس پاک کنم برات عدسی بذارم که گفتی پلو گفتم پلو درست کنم گفتی بله

برام خیلی جالب بود که نظر دادی من هم برات عدس پلو درست کردم.

 



 
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

خیلی وقته که ننوشتم از بس که کار دارم خیلی سرم شلوغه.

نمیدونم یک هفته است که با همه چیز لج میکنی چرا؟ نمیدونم، دیشب خواب بودی من میخواستم بذارمت توی تختت، از خواب بیدار شدی و شروع کردی به لج کردن، نشسته خوابت برد خیلی خنده دار شده بودی تا 10 دقیقه بهت دست نزدم

فردا مامان مهین برای دایی تورج مهمونی گرفته امیدوارم که اونجا لج نکنی و بچه خوبی باشی